غزالی آموزگار تفکر ایدئولوژیک و نقاد فلسفه است. اگر مراد از نقد و نقادی رسیدگی به آراء و نظرهای فلسفی است، این رسیدگی مسبوق به تحقیق و فهم دقیق است. جدالی غزالی اما جدالی فلسفی نیست بلکه جدال ایدئولوژیک است. ایدئولوژی تفکر نیست و کسب معلومات از نزاعهای ایدئولوژیک برای مسلمانان راهگشا و رهآموز نیست. میتوان از مشعل تفکر گذشته نوری برگرفت و پیش پای خود را روشن کرد اما وقتی این تفکر به نزاعهای ایدئولوژیک تاویل میرود، دیگر ضرورت پرداختن به آن منتفی میشود چرا که اصحاب ایدئولوژی سخنگویان عصر وزمان خود نیستند. نقد غزالی از فلسفه هرچند با زبان دین صورت گرفته اما به میزان زیادی از سوفسطائیان یونان متاثر بوده است. نسبت سوفسطائیان و غزالی هنوز مورد تامل قرار نگرفته و اکنون هم برای ما امکان تحقیق این موضوع وجود ندارد. اما روش غزالی همان روش سوفسطائیان است. از منظر تاریخ اندیشه، هر دوی این نقادیها را میتوان برخاسته از یک خاستگاه دانست. شالوده نظری هر دوی این نقدها سود و سوداگری و بنابراین سفسطیگری است. صرف نظر از اینکه ادغام و تلفیق ایدئولوژی و تفکر خالی از ابهام و اشکال و دشواری نیست، غفلت از خاستگاه این نظریه نشان میدهد که این نظریه نااندیشیده مانده است. سخن و نظریه، غیر از خاستگاه سخن است و اشاره به خاستگاه آن، اگر نه در فهم بهتر، دستکم در ایجاد تصویر مناسبتر از آن کمک میکند. از اینرو، در این مقاله از جدال غزالی با فلاسفه و خاستگاه آن، سخن میگوییم.